سيد محمد باقر برقعى

532

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

در بهار نوجوانى همچو گل پژمرده بود * برگ برگ او نشان از سوز نيش خار داشت پاى تا سر درد بود و هيچ اظهارى نكرد * بس‌كه از جان احترام حيدر كرّار داشت آتش افروزان چو درب خانه را آتش زدند * او مكان در تنگياى آن در و ديوار داشت او نه تنها بود پشت در به هنگام دفاع * كودك شش‌ماهه‌اى در سنگر ايثار داشت من نمىدانم چرا در خانه آن والاگهر * تا شهادت رخ نهان از محرم اسرار داشت تازيانه خورد و بازويش ز كار انداختند * بازهم بر يارى مولاى خود اصرار داشت چار عضوى را كه دشمن از ستم آزرده بود * بود پاداشى كه بهر احمد مختار داشت شعر حافظ را بگو « ژوليده » در وصفش كه گفت * « بلبلى برگ گلى خوشرنگ در منقار داشت » در سوك امام حسن مجتبى عليه السّلام چو از حال برادر نيمه‌شب شد باخبر زينب * گريبان چاك زد آهى كشيد و زد به سر زينب به بالين برادر آمد و نور دل زهرا * از او طشتى طلب كرد و بياوردش ببر زينب به پيش ديده‌اش شد روز روشن تيره‌تر از شب * نظر چون كرد بر طشت پر از لخت‌جگر زينب حسن را ديد مىغلطد از اين پهلو به آن پهلو * شتابان شد كه تا سازد حسينش را خبر زينب حسين آمد به بالينش نشست و خون دل مىريخت * ز جام ديده جاى اشك خوناب جگر زينب به حال گريهء او جعدهء ملعونه مىخنديد * نمىدانم چه حالى داشت آن شب تا سحر زينب از آن روزى كه پا بگذاشت در اين عالم فانى * بلا روى بلا ديد و خطر روى خطر زينب به زهر كينه تا داغ برادر ديد از اين غم * دلش خون بود و آهش سينه‌سوز و ديده تر زينب گريبان چاك زد گيسو پريشان كرد « ژوليده » * چو از حال برادر نيمه‌شب شد باخبر زينب شب شهادت مولا ديشب بهاران با شكوفه گريه مىكرد * گوئى در و ديوار كوفه گريه مىكرد ديشب ز داغ باغبان گل اشك مىريخت * در پاى گل از چشم بلبل اشك مىريخت ديشب بنفشه جامهء نيلى به تن داشت * باده زبان سوسن سخن با ياسمن داشت